تبليغاتX
مسک

حاشیه نگاری:
مسعود شجاعی طباطبایی برایم پیغام گذاشته بود:
«با اهدای سلام
بنده برای داوری دو مسابقه بین المللی کاریکاتور پیراسی کابا و بل هوریزونته به برزیل دعوت شده بودم.
در واقع برای اولین بار بعد از برپایی 39 دوره از مسابقه پیراسی کابا به عنوان اولین ایرانی افتخار پیدا کردم تا سفیر جمهوری اسلامی ایران باشم.»
برایتان گفتم که عکسهایی از زندگی در برزیل را با اندک جملاتی گذاشته است داخل وبلاگش. هرچند عکس های من به پای ایشان نمی رسد اما من هم برای اینکه فاصله سفرنامه ها زیاد است و البته سفرنامه نویسی سخت، این کار را شروع کردم.
تا یار که را بیند و میلش به که افتد...

شهر ساحلیsantos- صبح جمعه

یکی از صحنه هایی که زیاد در برزیل دیده می شود هنرنمایی پشت چراغ قرمز است. چراغ راهنمایی که قرمز می شود و ماشین ها که می ایستند، می آیند جلو و مشغول هنرنمایی می شوند. یکی از جالبترین هنرنمایی هایی که دیدم عکس بالا است. جالب است این افراد هیچ گاه تقاضای پول نمی کنند و مردم به دلخواه به آنها پولی می دهند. اما خودمانیم چقدر دلچسب است این تلاش چند لحظه ای برای خنداندن و شاد کردن مردم...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:0 توسط مجتبی |

رفته بودم جلو عابر بانک و منتظر تمام شدن کار پیرمرد. داشت فس فس می کرد و من هم عجله داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. شروع کردم به نگاه کردن به در و دیوار که خنده امانم نداد. حنجره طلای اصفهان پر کرده بود در و دیوار کنار عابر بانک را!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:31 توسط مجتبی |

( سفرنامه برزيل – قسمت پنجم )
...

حاشیه نگاری:
اول: قبل از همه گزارش تصویری ای از سفر هیات رسانه ای به برزیل را به همت مهدی عزیزی در اینجا می توانید ببینید، عکس ها از این حقیر است و مطلب پر غلط از عزیزی عزیز.
دوم: کیفیت و سایز عکس ها در سفرنامه های قبلی کمی ایجاد مشکل می کرد، لذا از کیفیت پایین عکس های این قسمت از سفرنامه پوزش می خواهم.
سوم: مسعود شجاعی طباطبایی هم نمی دانم برای چه برزیل بوده و دارد عکس هایی از برزیل را در وبلاگش منتشر می کند.
چهارم: قصدم از نوشتن این سفرنامه در نهایت چاپ کتاب است با همین موضوع. به علت کمی وقت دوکار یک کار کرده ام، مرا ببخشید.
پنجم: شماره قبلی سفرنامه به علت اوضاع و احوال سیاسی و پایین کشیده شدن فیتیله اینترنت ناکام ماند، منتظر خبر خوش باشید!!

واکنش ها
:
یک: «حالا ما زور میزدیم!!!! خوبه همتون تو صف وایساده بودید تا از لپ تاب ما بهره ببرید. اون موقع که التماس میکردید که لپ تابت رو بده ببینیم چه خبره یادتون رفته الان سیاهنمایی میکنید. بشکنه این دست که نمک نداره»، ساعی کامنت گذاشته بود و شاکی بود از عکسش در فرودگاه استانبول.
دو: «آقا شما چرا حس نامطلوبت را به همه تعمیم می دهی و ...» میر یوسفی بود که پس از الو گفتن من، بدون سلام این را گفت و شاکی بود از نوشته ام.
سه: میل زده بود که ترغیب شدم به نوشتن سفرنامه، سفرنامه خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز به مالزی را هم بخوانید که به خواندنش می ارزد.

حالا ادامه سفرنامه برزیل را بخوانید...
همه خسته ايم اما خوش گذشته است. ساعت حدود دو بعد از ظهر است و همگي گرسنه هستيم. بايد برگرديم هتل براي نهار و نماز. در راه برگشت براي بعدازظهر بايد تصميم گيري كنيم. امشب شام مهمان سفارت و آقاي سفير هستيم.  شريفي به ما يادآوري مي كند كه عصر شنبه است و عموما همه جا تعطيل. تصميم بر اين مي شود كه برويم براي شاپينگ يا همان خريد خودمان. براي چهار بعدازظهر وعده مي شود و باز يادآوري اين نكته كه همه سروقت بيايند. بعدازظهر را بايد تنهايي گز كنيم. خب بالاخره شريفي و بقيه اين بنده خداها هم زن و بچه و گرفتاري دارند و البته كم نيستند گروههايي مثل ما كه روزهاي تعطيل اين بنده خداها را خراب مي كنند. ديگر رسيده ايم به هتل و شريفي دارد راننده را براي بعدازظهر هماهنگ مي كند. قبل از رفتن از او مي خواهيم كه براي گرم كردن غذا هماهنگي لازم را بكند. انگار اين هماهنگي زياد طولاني مي شود. شريفي مي آيد كنار ما مي ايستد و مي گويد صبر كنيد تا مسوول رستوران هتل بيايد. بعد از چند دقيقه خانم قد كوتاهي با لباس فرم هتل مي آيد و با شريفي مشغول صحبت مي شود. شريفي با اينكه  هميشه خنده رو است، خنده ريزي مي كند و رو به ما مي كند و مي گويد، بايد يك فرم را امضا كنيد كه اين غذا متعلق به هتل نيست و مسووليتش با خودتان است و ما دسته جمعي مي گوييم باشه بگو هر چند تا از اين فرم ها بخواهد پر مي كنيم و البته همه در دلمان به اين دقت مسوولان هتل آفرين مي گوييم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:40 توسط مجتبی |

هیات وبلاگی سبو/فطرانه...

و این یک جرعه هم از این حقیر است، امیدوارم کامتان را تلخ نکنم...

و من دوباره نشستم کنار قرآنت

و باز کردم و خواندم تمام آیاتت

و باز عهد جدید و شکستنی دیگر

مثال بازی تکراری پسرهايم...

بچه هاي "باران" شهر را پر كرده اند از سيلك هاي نارنجي رنگ فسفري...

صدر اين سيلك ها بزرگ زده اند:

تمام شد...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط مجتبی |